![]() |
![]() |
|
| در وازه بیا تو |
|
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/05ساعت 12:52 توسط مصطفی |
|
|
آن سوی پنجره نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/05ساعت 12:39 توسط مصطفی |
|
|
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است. و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟ گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند. هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید. و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/05ساعت 12:36 توسط مصطفی |
|
|
روزها درست مثل هميشه. خونسرد و بي تفاوت مي گذرند و اين تنها زمان است که همراه من بي توقف فرار مي کند.
گاهي انگار صدايي در باد فرياد مي زند. از سرزمين هميشه شبم مي گذرد. درون گوشم ناله اي مي کند و بعد هم مرا همانجا ميان ستاره هاي سرخ آسمان سياهم تنها مي گذارد و مي رود. چشم هايم را که باز مي کنم دوباره کنار همان برکه قديمي روي تخته سنگي نشسته ام و به نردباني که آنطرف برکه ميان خوشه هاي گندم گم شده است و به ماه مي رود نگاه مي کنم. دوباره تنهايم گذاشته اند. من تا آخرين پله ها رفته بودم. تا ماه فقط يک قدم فاصله بود.ديگر حتي بوي زمين هم نمي آمد.سال ها دنبال آن دست ها گشته بودم. دستهايي که از کودکي گمشان کرده بودم. دست هايي که وجودم برايشان قديمي نشود و تا وقتي که به ماه مي رسم نردبان چوبي ام را ميان گندم زار در بغل بگيرند... فقط يک قدم تا ماه مانده بود. اما دست ها رهايم کردند وحالا نردبان ديگري را گرفته اند و من با حسرت از روي تخته سنگم نگاه مي کنم. دوباره باد مي وزد و صدايي در گوشم ناله مي کند. بايد دوباره برگردم . بايد دوباره پله پله بالا بروم. براي آدم تنهايي مثل من حتي سايه دست ها هم کافي است. بايد از ماه بپرسم که چرا آدم ها براي هم قديمي مي شوند؟ ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دل من
دل من پر ز هوس هاي نهاني است که شايد روزي پشت اين پنجره زنداني ترديدي دور حبس روياي غريب با تو بودن باشد دل من، واي خدايا دل من غرق تپش هاي پريشان خود است که مدام اين تن تاريک و سيه را به اميدي که در آن تو همه اش باشي و بس زنده نگه داشته است... و تو را مي خواهد و تو را مي خواند و تو را تا ابدين قطره اشک که سرآغاز فروخورده بغضي باشد سخت، غريب مي طلبد __________________ __________________
زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم این کلام اخرینت برده میل زندگی را از سر من گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من کی رود از خاطر من اخرین بوسه شوی در زیز باران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/05ساعت 12:8 توسط مصطفی |
|
|
نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که... نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/08ساعت 20:41 توسط مصطفی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/08ساعت 20:36 توسط مصطفی |
|
تقدیم به کسانی که عشق را به معنای اصلیش نمی دانند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/08ساعت 20:34 توسط مصطفی |
|
|
جزیره من همـــون جزیـــره بودم خاکی و صمیمی و گرم واســه عشـــق بازی موجا قامتــم یـه بستـــر نـــرم یه عــزیـــز دردونه بــودم پیش چشم خیــس موجـا یه نگیــن سبــز و خالـــص روی انگشــــتــر دریــا تا که یک روز تــو رسیدی توی قلبـم پـا گــذاشتـــی قصـــه هـــای عاشقــــی رو تو وجــودم جا گــذاشتی زیـــر رگبـــار نگــــاهــــت دلم انگــار زیرو رو شد بـــرای داشتـــن عـــشقــــت همـــه جونــم آرزو شـــد تــا نفـــس کشیـــدی انگــــار نفســـم بـــرید تو سینــــه ابــــرو بــــاد و دریا گفتـــن حـــس عـــاشـــقی همینه اومــدی تو ســرنـــــوشتــــم بی بهـــونه پـــا گـذاشتی امــــا تا قـــایـــقــــی اومــــد از منـــو دلــــم گـــذشـتی رفـــتی با قــــایـــق عشــقت ســوی روشـنـــی فـــردا منــــــو دل امـــا نشســـتیـــم چشـم به راهت لب دریـا دیگـــه رو خـــاک وجـــودم نه گلی هست نه درختی لحظـــه هـــای بی تــو بودن میگــذره امــا بـه سختی دل تـــنـــهـــــا و قـــــریبـــم داره این گوشه می میره ولی حــتـــی وقـــت مـــردن با ســـراغ تو مــی گیـره مـی رســه روزی که دیگــه قهــر دریـا می شه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/08ساعت 20:27 توسط مصطفی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/08ساعت 20:18 توسط مصطفی |
|
|
عشق یعنی چه ؟ . **** عشق يعني با جهان بيگانگي
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/08ساعت 20:6 توسط مصطفی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/08ساعت 20:0 توسط مصطفی |
|
|
منتظر کامل شدن این وبلاگ هم باشید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/06ساعت 22:59 توسط مصطفی |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/06ساعت 22:52 توسط مصطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 |
|
RSS
|